معنی چاره گر

معنی چاره گر

5 بازدید
[ رَ / رِ گَ ] (ص مرکب) صاحب تدبیر. مدبر. آنکه در کارها تدبیر و تأمل کند. کسی که بحیلت و تدبیر و تفکر کارها را بسامان رساند: صیرفی؛ مرد محتال و چاره گر و تصرف کننده در کارها. (منتهی الارب): که دانست کاین چاره گر مرد سند سپاه آرد از چین و سقلاب و هند.فردوسی. شوم زو بپرسم بگوید مگر ز چاره چه کرده ست آن چاره گر.فردوسی. سر ماهرا کار شد ساخته وز آن چاره گر گشت پرداخته.فردوسی. زن چاره گر زود بردش نماز چنین گفت کای شاه گردنفراز.فردوسی. چنین گفت با چاره گر کدخدای کزو آرزوها نیاید بجای.فردوسی. بدادش بدان دایهٔ چاره گر یکی دست جامه بدان مژده بر.فردوسی. که او پیل جنگی و چاره گر است فراوان بگرد اندرش لشکر است.فردوسی. از ایران بیامد یکی چاره گر بفرمان دادار بسته کمر.فردوسی. ز درگه یکی چاره گر برگزید سخنگوی و دانا چنان چون سزید.فردوسی. کردار بود چاره گر کار بزرگان کردار چنین باشد و او عاشق کردار.فرخی. وگر ایدون به بن انجامدمان نقل و نبید چارهٔ هر دو بسازیم که ما چاره گریم. منوچهری. که داند گفت چون بد شادی ویس زمرد چاره گر آزادی ویس. فخرالدین اسعد (ویس و رامین) در همه کاری آن هنرپیشه چاره گر بود و چابک اندیشه.نظامی. نجات آخرت را چاره گر باش در این منزل ز رفتن باخبر باش.نظامی. || معالج. علاج کننده. آنکه علاج بیماری و درمان درد کند. کسی که ناتوانان و دردمندان را علاج کند و بفریاد رسد: سپهبد سوی آسمان کرد سر که ای دادگر داور چاره گر.فردوسی. ترا دیدم اندر جهان چاره گر تو بندی بفریاد هر کس کمر.فردوسی. بدین کار اگر تو نبندی کمر نبینم به گیتی دگر چاره گر.فردوسی. نیامد ز بیژن به ایران خبر نیایش نخواهد بدن چاره گر.فردوسی. بنزدیک خاتون شد آن چاره گر تبه دید بیمار او را جگر.فردوسی. ره آموز و روزی ده و چاره گر بود این شه بی پدر را پدر.اسدی. چنین گفت چون مدت آمد بسر نشاید شدن مرگ را چاره گر.نظامی. مونس غمخواره غم دی بود چاره گر می زده هم می بود.نظامی. یار اگر چاره گر عاشق بیچاره شود کی از این غم سر خود گیرد و آواره شود کمال خجندی (از آنندراج). بیمار بی طبیب چو چشم توام؛ که نیست آن قوتم که منت هر چاره گر کشم. ابوطالب کلیم (از آنندراج). بکار خویش طبیب ار نبی است حیران است مسیح چاره گر درد حمل مریم نیست. محسن تأثیر (از آنندراج). || محیل. حیله گر. مکار. فسونگر. نیرنگ باز. فریبکار: نهانی ز سودابهٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر.فردوسی. سخن چین و بیدانش و چاره گر نباید که یابند پیشت گذر.فردوسی. ز ما ایمنی خواه و چاره مساز که بر چاره گر کار گردد دراز.فردوسی. همیزد بر او تیغ تا پاره گشت چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت.فردوسی. بداندیش گردد پدر بر پسر پسر همچنین بر پدر چاره گر.فردوسی. زن چاره گر بستد آن نامه را شنید آن سخنهای خودکامه را.فردوسی. به گه معرکه ار شیر بود دشمن تو همچو روباه شود چاره گر و حیلت کوش. سوزنی. اگر شوی به دها حیله ور تر از دراج و گر شوی به ذکا چاره گرتر از روباه. عبدالواسع جبلی. شاه چون دید پیچ پیچی او چاره گر شد ز بد بسیچی او.نظامی. زین چاره گران بادپیمای در کار فلک کرا رسد پای.نظامی. دورنگی در اندیشه تاب آورد سر چاره گر زیر خواب آورد.نظامی. من بیچاره می نیارم گفت آنچه زین چرخ چاره گر دارم. اسماعیل باخرزی. زلفت هزار دل بیکی تار مو ببست راه هزار چاره گر از چار سو ببست.حافظ.

کلمات هم‌قافیه با «چاره گر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «گر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید