معنی چاره کردن

معنی چاره کردن

5 بازدید
[ رَ / رِ کَ دَ ] (مص مرکب) تدبیر کردن. در اصلاح امری یا انجام کاری تأمل و تفکر نمودن. در صدد رهایی کسی یا رهانیدن چیزی برآمدن : کنون یک بیک چارهٔ جان کنید همه با من امروز پیمان کنید.فردوسی. بدو گفت بهرام پس چاره کن وزین راز مگشای بر کس سخن.فردوسی. کنون چاره ای کن که تا آن سپاه ز بلخ آوری سوی این بارگاه.فردوسی. چو فردا بیاید بدشت نبرد به کشتن همی بایدم چاره کرد.فردوسی. بسی چاره کرد اندر آن خوشنواز که پیروز را سرنیاید به کاز.فردوسی. به ارجاسپ از چاره کرد آنچه کرد از آن لشکر دژ برآورد گرد.فردوسی. جهاندار گفت اینت پتیاره ای برو گر توانی بکن چاره ای.نظامی. چو مه را دل به رفتن تیز کردم پس آنگه چارهٔ شبدیز کردم.نظامی. گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم چارهٔ کارم بکن کز تو مرا چاره نیست. عطار. بعزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم.حافظ. چارهٔ دل عقل پرتدبیر نتوانست کرد خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد. صائب (از آنندراج). || علاج کردن. دفع کردن. رفع کردن. مداوا کردن. درمان کردن : چه سازیم و این را چه درمان کنیم بدانش مگر چارهٔ جان کنیم.فردوسی. شما هر کسی چارهٔ جان کنید بدین خستگی تا چه درمان کنید.فردوسی. فروریخت از دیدگان آب زرد به آب دو دیده همی چاره کرد.فردوسی. توانیم کردن مگر چاره ای که بی چاره ای نیست پتیاره ای.فردوسی. کنون چاره این دام را چون کنم که آسان سر از بند بیرون کنم.فردوسی. یار شو ای مونس غمخوارگان چاره کن ای چارهٔ بیچارگان.نظامی. حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند بدشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست. سعدی. ای که گویی دیده از دیدار مهرویان بدوز هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را. سعدی. دوش گفتم بکند لعل لبش چارهٔ من هاتف غیب ندا داد که آری بکند.حافظ. صد شیشه چارهٔ دل تنگم نمیکند میخانه ای عمارت رنگم نمیکند. صائب (از آنندراج). || حیله کردن. خدعه کردن. فسون کردن : بدو گفت کسری سخن راست گوی مکن چاره و هیچ کژی مجوی.فردوسی. چو بشنید این سخن دایه از آن ماه گرفت از چاره کردن طبع روباه. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). هزار چاره بکردم که همعنان تو گردم تو پهلوان تر از آنی که در کمند من افتی. سعدی.

کلمات هم‌قافیه با «چاره کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید