معنی چاره ساختن
5 بازدید
[ رَ / رِ تَ ] (مص مرکب) تدبیر نمودن. در اصلاح کار یا امری حیلت اندیشیدن. کاری را از روی عقل و تدبیر به انجام رسانیدن. تامل و تفکر در اجرای امری نمودن : بدانش کنون چارهٔ خویش ساز مبادا که آید بدشمن نیاز.فردوسی. که تا از گریزش چه گوید پدر مگر چارهٔ نو بسازد دگر.فردوسی. چنین گفت کاین چاره اندر جهان بسازید و دارید اندر نهان.فردوسی. چنین بد مکن تو بگفت گراز همان چارهٔ کار نیکو بساز.فردوسی. وز آن پس یکی چاره ای ساختن ز هر گونه اندیشه انداختن.فردوسی. تو مرد دبیری یکی چاره ساز و زین کار بر باد مگشای راز.فردوسی. یکی چاره ساز ای خردمند پیر نباید چنین ماند بر خیر خیر.فردوسی. من اکنون بهوش دل و پاک مغز یکی چاره سازم بدینکار نغز.فردوسی. یکی چاره باید کنون ساختن که رایش به آب آید انداختن.فردوسی. مگر تا یکی چاره سازد نهان که پردخته ماند ز مردم جهان.فردوسی. سخنها که پرسیدی از ما درست بگوئیم تا چاره سازی نخست.فردوسی. چو این کرده شد چارهٔ آب ساخت ز دریا برآورد و هامون نواخت.فردوسی. وگر ایدون به بن انجامدمان نقل و نبید چارهٔ هر دو بسازیم که ما چاره گریم. منوچهری. بسی چاره ها سازی و داوری بری رنج تا گنج گرد آوری. گرشاسبنامه (اسدی). عشق ببانگ بلند گفت که خاقانیا کار نه خرد است خیز چاره بساز آن او. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۳۷۲). چارهٔ دین ساز که دنیات هست تا مگر آن نیز بیاری بدست.نظامی. چارهٔ ما ساز که بی داوریم گر تو برانی به که رو آوریم.نظامی. || علاج کردن. درمان ساختن. مداوا نمودن : من او را یکی چاره سازم که شاه پسندد از این بندهٔ نیکخواه.فردوسی. بدو گفت من چاره سازم ترا بخورشید سربر فرازم ترا.فردوسی. تو چاره دانی و نیرنگ بازی در این تیمارمان چاره چه سازی. (ویس و رامین). صبر ار نکنم چه چاره سازم کآرام دل از یکی فزون نیست. سعدی (ترجیعات). || احتیال. حیله کردن. فریب دادن. به خدعه و نیزنگ توسل جستن : همین کودک از پشت آن بد هنر همی چاره و حیله سازد دگر.فردوسی. ز ما ایمنی خواه و چاره مساز که بر چاره گر کار گردد دراز.فردوسی. ترا ای پسر گاه آمد کنون که سازی یکی چارهٔ پرفسون.فردوسی. بفرمود کز پیش بیرون برند بسی چاره سازند و افسون برند.فردوسی.
کلمات همقافیه با «چاره ساختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر