معنی پوسیدن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) متخلخل و سبک شدن چیزی از گذشتن زمان بر وی یا بعلتی دیگر. چرّیدن (در تداول مردم قزوین). سخت سوده و نزدیک بریخته شدن. (شرفنامه): زری که در لحد خاک بود پوسیده کفن دریده و گردید مسکهٔ دینار.سلمان. ریزیدن. بریزیدن. افزار. (منتهی الارب). پوسیده شدن. لبس. (تاج المصادر بیهقی). سَلَس. (المنجد). بلاء. تآکل: سلست الخشبة؛ پوسید و ریزه ریزه گردید چوب. (منتهی الارب). رمیم، رمة، رمم؛ پوسیدن استخوان. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || عفن. عفونت. نخر. وهی. (از منتهی الارب). بَلا. بِلا: طبایع گر بتن استن ستون را هم بپوسد بن نگردد هرگز آن فانی کش از طاعت زنی فانه. کسائی. تبه گردد این روی و رنگ رخان بپوسد بخاک اندرون استخوان.فردوسی. دلم ز روزه بپوسید و هم ز توبه گرفت چنان همی نتوان برد روزگار بسر.فرخی. پارسی عفونت پوسیدن است. یعنی رطوبتی تباه شده و از حال خویش بگردیده. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر اندر تن رطوبتها و خلطهاء فزونی باشد آن را عفن کند یعنی پوسیده کند. و پوسیدن خلط آن باشد که گنده و تباه گردد و مایهٔ تب شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). جوهر او نپوسد اندر آب آتش او را نسوزد اندر تاب.اوحدی. زود پوسد جامهٔ پرهیز ما کاین قصب بر ماهتاب انداخته است. اوحدی. || و در لغت نامه ها بکلمهٔ پوسیدن معنی آماسیدن هم داده اند. || پژمرده شدن. (شرفنامه). || سخت سوده کردن. (شرفنامه).
کلمات همقافیه با «پوسیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر