معنی پوست کندن
7 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) پوست باز کردن. پوست گرفتن. پوست برآوردن. پوست کردن. پوست بازگرفتن از: بناخن پریچهره میکند پوست که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست.سعدی. || پوست برگرفتن از حیوان. سلخ . جلد. پوست کندن از حیوان. || قشر از مغز جدا کردن. برداشتن پوست چنانکه در سیب و خیار و جز آن: تقشیر؛ پوست کندن از درخت و میوه و امثال آن. || پوست کندن از کسی؛ مجازاً او را سخت عذاب و شکنجه دادن. پوست پیراستن. مال بسیار از او ستدن. هر چه دارد از او گرفتن : مراعات دشمن چنان کن که دوست مر او را بفرصت توان کند پوست.سعدی. || غیبت کردن و عیب گرفتن و طعن زدن و نکوهش کردن. (آنندراج). ظاهر کردن عیب کسی. (غیاث): بعد چندین پوست کندن این خوش آمدهای تو همچو از استاد رگزن پنبه برچسباندنست. اشرف.
کلمات همقافیه با «پوست کندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر