معنی پوست کردن
6 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) پوست کندن. پوست باز کردن. سلخ . باز کردن پوست میوه و جز آن. از پوست برآوردن. || غیبت و بدگوئی کسی کردن. || پوست کردن کتابی؛ جلد کردن آن. جلد انداختن بدو. پشت کردن آن. مجلد کردن کتاب. تجلید. (زوزنی). المجلد؛ آنکه کراسه را پوست کند. (مهذب الاسماء). || انیس و محرم ساختن. (برهان قاطع).
کلمات همقافیه با «پوست کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر