معنی پوست کنده
6 بازدید
[ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) پوست برآورده. که پوست آن برداشته باشند. پوست بازکرده. مقشر. مقشور: شعیرٌ مقشر؛ جو پوست کنده . - مثل هلوی پوست کنده؛ سرخ و سفید (آدمی) صورتی یا مجموع اندامی شاداب. || مسلوخ. - گوسپند پوست کنده؛ منسلخ. || کنایه است از رُک. بی پرده. صریح. واضح. آشکارا. فاش. برملا. روشن. بی کنایة. پوست بازکرده . راست و صاف. بی رودربایستی (سخن یا گفتار): سربسته همچو فندق اشارت همی شنو می پرس پوست کنده چو بادام کآن کدام. خاقانی. چرا چون گل زنی در پوست خنده سخن باید چو شکر پوست کنده.نظامی. - پوست کنده گفتن؛ رک و بی پرده گفتن : در حق سرتراش این حمام سخن راست بنده میگویم می کند پوست از سر مردم سخن پوست کنده می گویم.برهان ابرقوهی.
کلمات همقافیه با «پوست کنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر