معنی پوستک
4 بازدید
[ تَ ] (اِ مصغر) پوست خرد. خرده پوست. پوست نازک : و اگر سوءالمزاج خشک باشد پیوسته لبها میطرقد و پوستکهای باریک از وی برخیزد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). غضن؛ پوستک بیرون چشم. مجلة؛ پوستک آبله که در آن آب گرد آید از اثر کار. (منتهی الارب). الادواء، پوستکی که بر سر شیر آید بخوردن. تدویة؛ پوستکی سبک فاسر شیر آوردن. (زوزنی). مریطاء؛ پوستکی تنک میان ناف ... (منتهی الارب). قهقر؛ پوستکی خرد بر سر خرمابن. (منتهی الارب). || ظاهراً قسمی گستردنی زبون و ناچیز: یکی را کند صوف و اطلس لباس یکی را دهد پوستک با پلاس. نظام قاری (دیوان البسه). منت پذیر کرد ز زیلو که با نمد از بوریا و پوستکت بی نیاز کرد. نظام قاری (دیوان البسه). ای که پهلو بشکم داری و سنجاب و سمور آنکه بر پوستکی خفته ز حالش یاد آر. نظام قاری(دیوان البسه). || پوسته. رجوع به پوسته شود.
کلمات همقافیه با «پوستک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تک» برای سرودن شعر