معنی پوستکرده
4 بازدید
[ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) پوست کنده. پوست بازکرده. پوست بازگرفته. از پوست برآورده : در حال مرغی از هوا درآمد پیازی پوست کرده در تابه انداخت. (تذکرة الاولیاء عطار). || پشت کرده. جلد کرده. مُجلد.
کلمات همقافیه با «پوستکرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر