معنی پشم

معنی پشم

9 بازدید
[ پَ ] (اِ) موی [ نرم ] که بر تن حیوانات چون شتر و گوسفند و بز روید. صوف. عهن. طَحَرَة. طَحرَة. طِحْریَّه. دف. سدین. وَبَر. عَثن. (منتهی الارب). در کتاب قاموس مقدس آمده است که در میان قوم یهود پشم بجهت لباس بسیار معمول بود و پشم دمشق در بازار صور بسیار مشهور بود: پس از پشت میش و بره پشم و موی برید و برشتن نهادند روی.فردوسی. تو مرا یافته ای بی همه شغل نیست اندر کلهت پشم مگر.فرخی. چون پشم زده شده که و مردم همچون ملخان ز بس پریشانی. ناصرخسرو (دیوان ص ۴۱۵). گر بود اشتر چه قیمت پشم را.مولوی. خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم. سعدی. گرسنه شکم بر نمد دوخت چشم که همسایهٔ گوشت بوده ست پشم. روحی ابریشم و روحی است دگر پنبه ز وصف سومین روح بود پشم بگفتار یکبار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۲). صُهابی؛ پشم که سپیدی آنرا سرخی آمیخته باشد. (منتهی الارب). هفو؛ برباد پریدن پشم و مانند آن. هرمول؛ پارهٔ پر و پشم باقیمانده. صهایح؛ پشم که سخت سپید نباشد. تذریة؛ ماندن پاره ای از پشم بر گوسپند جهت نشان. ذئبان؛ باقی مو و باقی پشم بر گردن و لب شتر. صوفه؛ پشم گوسپند. صائف، اصوف، صوفانی؛ بسیارپشم. جَحَشَة؛ پشمی که بر دست پیچیده ریسند. مِرعِزّ؛ مویهای ریزهٔ بن پشم گوسپند. صوف مُقَلفِع؛ پشم چرکین. مِرق؛ پشم بوی بد گرفته. قُص و قَصَص؛ پشم بریدهٔ گوسفند. جِزّه؛ پشم بریده و برهم پیچیده. الباد؛ پشم برآوردن و آمادهٔ فربهی شدن شتران. اِملاس؛ پشم ریختن گوسپند. انسال؛ فروآوردن پشم و فکندن آنرا. تنفیش؛ واخیدن پنبه و پشم و موی. منح؛ پشم و شیر و بچه ناقه خاص کردن جهة کسی. لُبْدَة؛ پشم و صوف درهم شده و برهم چفسیده. لِبُدَة؛ پشم که در یکدیگر درآمده و برهم چفسیده باشد. مُوَارَة؛ پشم که وقت زدن بیفتد. کِفل؛ پشم که سپس ریختن پشم برآید. جزجزة؛ پاره ای از پشم و گوی رنگین از پشم که بر هودج آویزند. جِزیزة؛ پاره ای از پشم. لِبْد؛ هر پشم و موی نشسته برچفسیده. لَبَد، طَثرَة؛ پشم گوسپند. طَرّ؛ پشم نو برآمده. عُثکولة؛ پشم و جز آن که جهت زینت به هودج و مانند آن آویزند و از باد بجنبد. قِشبِر؛ بدترین پشم. قَرثَعَه، قَرثَع؛ پشم ریز ستور. هدلَقة؛ پشم زیر زنخ شتر. عَبعَبَة؛ پشم گوسفند سرخ رنگ. عطم؛ پشم رنگین زده. عفریة و عفری؛ پشم پیشانی ستور. عنکث؛ پشم انبوه برهم نشسته. عقیق؛ پشم شتربچه. (منتهی الارب). || هیچ. (در تداول عوام): من که رسوای جهانم غم عالم پشم است. - پشم اندر پشم؛ که تار و پود هر دو از پشم دارد. - پشم در کلاه داشتن؛ عزت و اعتبار داشتن. (غیاث اللغات از مصطلحات). - || غرور دولت کردن. (غیاث اللغات از چهارشربت). - پشم در کلاه نداشتن؛ مفلسی و خواری. (غیاث اللغات از سراج). بی برگ و نوا بودن. پشم در کلاه ندارد؛ کنایه از این است که مالی و مرتبه ای و دانشی ندارد و کسی را نیز گویند که غیرتی و نفسی نداشته باشد یعنی صاحب نفس و صاحب غیرت نباشد. (برهان قاطع). قدر و اعتبار ندارد: شکوه زهد می بر من نگه داشت نه زان پشمی که زاهد در کله داشت.نظامی. آنکه به پشمینه بردشان ز راه پشم ندارد مگر او در کلاه.خواجو. دلیل صومعه دیدم کسی براهش نیست گدای میکده هم پشم در کلاهش نیست. طالب (از فرهنگ ضیاء). - پشم ریزان؛ هنگام ریختن پشم بعض چهارپایان چون بز و شتر و امثال آن: قعال؛ پشم ریزان از شتر. (منتهی الارب). - پشم زدن؛ پشم را با کمان و امثال آن از هم باز کردن: تلبید؛ پشم زدن وتر کرده بر نیام دوختن جهة حفاظت حمایل شمشیر. نَفش؛ پشم و پنبه زدن. (منتهی الارب). - پشم شدن؛ بمعنی پراکنده شدن و پراکنده ساختن باشد و جدائی کردن را نیز گفته اند. (برهان قاطع). - پشمش ریخته؛ از قدرت و قوت پیشین افتاده. - پشم و نخ؛ پارچهٔ پشم و نخ که در نسج آن پشم و پنبه بکار رفته باشد. - گفت چه کشکی چه پشمی؟؛ یعنی بالتمام انکار کرد. - پشمی از کلاهش کم؛ نقصانی است بغایت سهل که بحساب درنیاید. (فرهنگ رشیدی).
[ پَ شَ ] (اِخ) فشم. نام دهی مرکز رودبار از ییلاقهای طهران. (از جغرافیای سیاسی ایران تألیف کیهان ص ۳۵۳).
[ پَ شَ ] (اِخ) (دره...) از دره های سه گانهٔ رودبار مجاور طهران. قراء آب نیک و لالان و زایکان در آن دره واقع است. (از جغرافیای سیاسی ایران تألیف کیهان ص ۳۵۳).

کلمات هم‌قافیه با «پشم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید