معنی پرخش
5 بازدید
[ پَ رَ ] (اِ) پرَخج. پرخچ. فرخچ. فرخج. فرخش. کفل اسب. پشت اسب. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نسخهٔ نخجوانی). کفل و ساغری اسب و استر و غیره. (برهان). در لغت نامهٔ منسوب به اسدی آمده است: پرخش کفل باشد. منجیک گوید: راست چو پرخش بچشمم آید لرزان [ کذا ] همچو سرماست وقیه وقیه بریزم [ کذا ] . چنانکه ملاحظه میشود این کلمه در شعر منجیک پرخ است بسکون راء بضمیر غایب پیوسته و به فتح پ و فتح راء بر وزن بدَخش نیست. و باز در همان جا بیت دیگری بی نام شاعر برای همین لفظ با همین معنی آورده است : پرخشش بکردار تابان درخشی که پیچان پدید آید از ابر آذر. و بطوری که مشهود است لفظ پرَخش در اینجا بر وزن بدَخش و بمعنی سیف و شمشیر است. در تاریخ بیهقی آنگاه که یکی از بویهیان بقصد استخلاص ری آمده بود بزمان مسعودبن محمود غزنوی گوید: و حسن [ ... سلیمان ] گفت، دهید و حشمتی بزرگ افکنید بکشتن بسیار که کنید تا پس از این دندانها کند شود از ری و تیز نیایند مردمانِ حَسن، رخش برگذاردند و کشتن گرفتند... کلمهٔ رخش در اینجا بگمان من مصحف کلمهٔ پرخش بیت دوم و بمعنی شمشیر است. از حاصل بحث فوق و دقت در معانی بیت منقول در لغت نامهٔ اسدی و ابیات ذیل، این معانی برای پرخش درنظر می آید: || کفل در مطلق حیوان : همی تا کیم کرد باید نگاه به پشت و پرخش غلیواژ و رنگ. مسعودسعد. || کفل اسب : بور شد چرمهٔ تو از بس خون که زدش بر پرخش و بر پهلو.مسعودسعد. دیوسیرت سروش نصرت بخش ببرسینه پلنگ رخش پرخش.مختاری. || شمشیر: پرخشش بکردار تابان درخشی که پیچان پدید آید از ابر آذر. (از لغت نامهٔ اسدی).
کلمات همقافیه با «پرخش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خش» برای سرودن شعر