معنی پرخشم
7 بازدید
[ پُ خَ ] (ص مرکب) غضبناک. خشمناک. غضوب : سواران چو شیران جسته ز غار که باشند پرخشم روز شکار.فردوسی. سیه چشم و پرخشم و نابردبار پدر بگذرد او بود شهریار.فردوسی. همی بود ترسان ز آزار شاه جهاندار پرخشم و او بی گناه.فردوسی. جهاندار پرخشم و پرتاب بود همی خواست کاید بدان ده فرود.فردوسی. پیامی درشت آوریده به شاه فرستنده پرخشم و من بی گناه.فردوسی. سپهبد سوی پارس بنهاد روی همی رفت پرخشم و دل کینه جوی. فردوسی. بدست اندرون داشت گرز پدر سرش گشته پرخشم و پرخون جگر. فردوسی. - پرخشم و جنگ؛ پُر پرخاش. پرتوپ و تشر: یکی نامه فرمود پرخشم و جنگ پیامی بکردار تیر خدنگ.فردوسی. تأق. احبیباط؛ پرخشم شدن. اکتیتاء؛ پرخشم گردیدن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «پرخشم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شم» برای سرودن شعر