معنی پرخروش
6 بازدید
[ پُ خُ ] (ص مرکب) پرغوغا. پرآواز: جهان گشت ز آواز او پرخروش برانگیخت گرد و برآورد جوش.فردوسی. همی کوه پرناله و پرخروش همی سنگ خارا برآمد بجوش.فردوسی. زمین پرخروش و هوا پر ز جوش همی کر شدی مردم تیزهوش.فردوسی. همه سیستان زو شود پرخروش وزو شهر ایران برآید بجوش.فردوسی. ورا کشته دیدند و افکنده خوار سکوبای رومی سرش برکنار همه رزمگه گشت زو پرخروش دل رام برزین پر از درد و جوش.فردوسی. به ایران زن و مرد ازو پرخروش ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش. فردوسی.
کلمات همقافیه با «پرخروش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر