معنی پخسان
6 بازدید
[ پَ ] (نف، ق) صفت بیان حالت از پخسانیدن. بخسان. پژمرده. گداخته و فراهم آمده از غم و درد. (برهان): شاه ایران از آن کریمتر است که دل چون منی کند پخسان.فرخی. || عشوه کنان. || خرامان. (برهان). و رجوع به بخسان و پخس شود.
کلمات همقافیه با «پخسان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر