معنی پخسانیدن
6 بازدید
[ پَ دَ ] (مص) بخسانیدن. فراهم ترنجانیدن از غم. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نسخهٔ آقای نخجوانی): از او بی اندهی بگزین و شادی و تن آسانی به تیمار جهان دل را چرا باید که پخسانی. رودکی. ای ترک بحرمت مسلمانی کم بیش بوعده ها نپخسانی.معروفی. کفر که کبریت دوزخ اوست و بس بین چه پخسانید او را این نفس.مولوی.
کلمات همقافیه با «پخسانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر