معنی پخس
6 بازدید
[ پَ ] (ص، اِ) تخس. (صحاح الفرس). بخس. (رشیدی). کُنجُل. پیر چون بشرهٔ دست و پای در آب گرم. ترنجیده. چین چین شده چنانکه پوست از حرارت آفتاب. (برهان). چروک خورده. پژمرده. || گداخته. (غیاث اللغات). || پژمژده بود از نیستی یا از غم. (صحاح الفرس). || مزروع بی آب حاصل آمده. || هرچیز ناقص. || عشوه. ناز. || خرام. (برهان). معانی فوق برای کلمهٔ پخش در لغت نامه ها ذکر شده است بنا بر عادت قدمای لغت نویسان فارسی که گاهی مشتقی را بجای مصدر آرند و معانی که باید در مصدر ذکر کنند در مشتق بیان کنند. رجوع به پخسیدن و پخش شود.
کلمات همقافیه با «پخس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خس» برای سرودن شعر