معنی پالا
8 بازدید
(نف مرخم) صاف کننده. پالاینده. صافی کننده. لیکن [ این معنی ] بدون ترکیب گفته نمیشود همچون ترشی پالا و می پالا. (برهان). و بدین معنی مرکب است از پال و از الف که چون لاحق کلمه شود افادهٔ فاعلیت کند و اسم آلة نیز و هرچه بدان مضاف شود افادهٔ آن کند. (رشیدی): مست عشقیم و ریا شوی حرم بادهٔ ما باده پالای در میکده سجادهٔ ما. شیخ فیضی. ترکیب ها: - باده پالا؛ (تتمهٔ برهان) و ترشی پالا و سماق پالا و شیب پالا و می پالا بردیف و ردهٔ همین کلمات رجوع شود. || (فعل امر) امر به پالودن، یعنی بپالا و صافی کن. || (نف مرخم) افزون و فزون کننده. (از فرهنگی خطی). || آویخته. || (اِ) بلغت زند و پازند بمعنی فریاد و فغان باشد. || جنیبت. اسب کوتل. (برهان). پالاد. پالاده. مطلق اسب. (رشیدی): چو خورشید بنمود پهنای خویش نشست از بر تندپالای خویش. فردوسی (از جهانگیری). ز دروازه تا درگه شه دو میل دو رویه سپه بود پالا و پیل. اسدی (از فرهنگ جهانگیری و رشیدی). و رجوع به بالا و پالاد و پالا دادن و پالاده شود.
کلمات همقافیه با «پالا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لا» برای سرودن شعر