معنی ویرانه
7 بازدید
[ نِ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان جمع آبرود بخش حومهٔ شهرستان دماوند در ۳۶ کیلومتری جنوب خاوری دماوند و ۱۴ هزارگزی کیلان. راه فرعی دارد. سکنهٔ آن ۲۸۰ تن و آب آن از قنات و فاضلاب رودخانهٔ سرخده و محصول آن غلات، بنشن، مختصر قیسی و شغل اهالی زراعت است. مزرعهٔ خاک تپه جزو این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ نَ / نِ ] (ص، اِ) جای خراب. ویران. خراب. خرابه. غیرمسکون : که این خان ویرانه آباد کرد که چرخش نه بی بوم و بنیاد کرد. (شاهنامه، ملحقات ص ۱۳ بیت ۲۵۸). گنج تو را فقر تو ویرانه بس شمع تو را ظل تو پروانه بس.نظامی. زهد غریب است به میخانه در گنج عزیز است به ویرانه در.نظامی. غافلی ناگه به ویران گنج یافت سوی هر ویرانه زآن پس می شتافت.مولوی. حافظا خلد برین خانهٔ موروث من است اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم؟حافظ. بلبل به باغ و جغد به ویرانه تاخته هرکس بقدر همت خود خانه ساخته. هلال جغتایی (از مجلهٔ یغما دورهٔ ۷ ص ۳۷۸). سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر وآغاز پُری نهاد پیمانهٔ عمر.؟ - ویرانه بوم؛ سرزمین ویران : به کم مدت آن مرز ویرانه بوم به فر وی آبادتر شد ز روم.نظامی. - ویرانه رنگ؛ خراب گونه : که امشب در این کاخ ویرانه رنگ به امّید مالی گرفتم درنگ.نظامی. - ویرانه شدن؛ خراب شدن : مسکن شهری ز تو ویرانه شد خرمن دهقان ز تو بی دانه شد.نظامی. - ویرانه گیتی؛ سرزمین و دنیای خراب : ز چین و ز سقلاب وز هند و روم ز ویرانه گیتی و آباد بوم.فردوسی. - ویرانه نشین؛ خرابه نشین. ساکن ویرانه : کلبهٔ فقر هم اسباب تجمل دارد بوریا مسند ویرانه نشین میباشد. کلیم (از آنندراج).[ نِ ] (اِخ) دهی است از دهستان دینور بخش صحنهٔ شهرستان کرمانشاهان. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «ویرانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر