معنی وقاد
6 بازدید
[ وَقْ قا ] (ع ص) زیرک درگذرنده در امور و روشن خاطر. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج): طبعی نقاد و ذهنی وقاد و نظمی سریع و خاطری مطیع داشت. (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین). || دل زود شادمان شونده و درگذرنده در امور و تیز. (آنندراج) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فروزنده و بسیار افروخته شونده. (غیاث اللغات) (آنندراج) (اقرب الموارد). - کوکب وقاد؛ روشن و سخت افروخته. (المنجد) (اقرب الموارد).[ وِ ] (ع اِ) هیزم. (منتهی الارب). حطب. (ناظم الاطباء). آنچه به وسیلهٔ آن آتش بگیرد از هیزم و غیره. (اقرب الموارد). آتش گیره.
کلمات همقافیه با «وقاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر