معنی وقار
5 بازدید
[ وَ ] (ع مص) وقارة. آهسته و بردبار گردیدن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || به آرام شدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی، ترتیب عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). || (اِمص) آهستگی و بردباری. (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). آرامیدگی و آهستگی. (آنندراج) (غیاث اللغات): بازیگه شمس و قمر و ببر و هزبر است منزلگه جود و کرم و حلم و وقار است. منوچهری. آن رسول مجتبی وقت نثار خواستی از ما حضور و صد وقار.مولوی. تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و نااهل را پرده پوش.سعدی. تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت به ندیمان بگذار.سعدی. || بزرگواری. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی). || حلم و تمکین و گرانباری. (غیاث اللغات) (آنندراج). || (ص) رجل وقار؛ مرد آهسته و بردبار. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «وقار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر