معنی واژه وعظ
7 بازدید
[ وَ ] (ع مص) عِظَة. موعظه. پند دادن به سخنان دل نرم کننده. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (تعریفات) (از اقرب الموارد). پند دادن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی). || در تداول، بیان کردن روایات و احکام شرعی بالای منبر. || (اِمص) موعظة. (ناظم الاطباء). پنددهی. || (اِ) پند. اندرز. نصیحت. (ناظم الاطباء): پیش جوحی یک زنی بنشسته بود هوش را بر وعظ واعظ بسته بود.مولوی. جوانی هنرمند و فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود.سعدی. عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن. حافظ. - وعظ خواندن؛ وعظ و موعظه گفتن.