معنی وصله

معنی وصله

199 بازدید
[ وَ لَ / لِ ] (از ع، اِ) هر چیز که آن را به چیز دیگر پیوند کنند. (فرهنگ فارسی معین). || پارهٔ جامه و کاغذ و غیره . (غیاث اللغات) (آنندراج). پاره و کژنه و لاخه و وژنگ و پینه و درپی. (ناظم الاطباء). درپی و رقعه. (یادداشت مرحوم دهخدا). قطعه. (ناظم الاطباء). || دوخت ودوز. ترمیم لباس و جوراب های پاره. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ لغات عامیانهٔ جمالزاده): تا که رختم به بر جامه بران خواهد بود از پی وصله دو چشمم نگران خواهد بود. نظام قاری. چون تو را پنج حواس است کز آن داری حظ پنج وصله ست ز تو جامه چنان برخوردار. نظام قاری. - وصله انداختن؛ وصله کردن. پینه کردن. - وصله برداشتن (برنداشتن)؛ وصله پذیر بودن (نبودن). قبول کردن (نکردن) وصله پینه را. - امثال: چیزی که شده پاره، وصله برنمیداره. - وصله پیراستن؛ وصله کردن. وصله زدن : شرمم از خرقهٔ آلودهٔ خود می آید که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام. حافظ. - وصلهٔ تن؛ در تداول، خویشاوند. قوم و خویش. (فرهنگ فارسی معین). - وصلهٔ جهودی؛ وصله ای که جهودان بر قبا دوزند برای تمییز با مسلمانان. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به غیار شود. - وصله چسباندن؛ ملحق کردن وصله به چیزی. پینه کردن. (فرهنگ فارسی معین). - || متهم ساختن. - وصله خوردن؛ وصله پینه شدن. وصله برداشتن. - وصله خورده؛ مورد وصله و پینه قرارگرفته. وصله شده. - وصله دار؛ پینه دار. جامهٔ باوصله پینه. هر چیز درپی دار مانند جامه و کفش و جز آن. (ناظم الاطباء). - وصله زدن؛ وصله کردن. پینه کردن. - وصله شدن؛ وصله خوردن. وصله برداشتن. - وصله کاری؛ کار وصله زدن. شغل و حرفهٔ وصله کار. - وصلهٔ کاغذی؛ کاغذی که بر جامه چسبانند و بهای آن جامه بر آن نویسند. - وصله کردن؛ پینه کردن. رفو کردن. درپی کردن و لاخه نمودن. (ناظم الاطباء). - وصله کردن شکم؛ ته بندی غذا خوردن. خوردن مقدار کمی نان و خوراک یا تنقل برای کاستن از شدت گرسنگی. (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده). - وصلهٔ لوطی؛ هر یکی از آلات و ابزار لوطی. (یادداشت مرحوم دهخدا). هفت وصلهٔ لوطی گری. رجوع به همین مدخل شود. - وصلهٔ ناجور؛ در تداول، پینه ای که از حیث رنگ و جنس با اصل (پارچه، چرم و غیره) فرق دارد. - || کسی در میان جمعی که بهیچوجه با آنها تناسب و تفاهم روحی و اخلاقی ندارد. غیرمتجانس. (فرهنگ فارسی معین): همدم بیگانگان مباش و بپرهیز عاقبت از جنس بد، ز وصلهٔ ناجور.عارف. - وصله نشاندن؛ پینه کردن. رفو کردن : فرسود جامه لیکن خازن به وصله ننشاند بود آن مرا به بالا اما نگشت واصل. نظام قاری. - وصلهٔ ناهمرنگ؛ وصلهٔ ناجور: فلان وصلهٔ ناهمرنگ است؛ یعنی مناسبت و هم آهنگی ندارد. رجوع به ترکیب «وصلهٔ ناجور» شود.

کلمات هم‌قافیه با «وصله»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «له» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید