معنی وزک
6 بازدید
[ وَ ] (ع مص) شتافتن یا به رفتار زشت رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): وزکت المرأة؛ شتافت یا به رفتار زشت رفت. (منتهی الارب). || نرمی و فروهشتگی کردن در جماع: وزکت عندالجماع؛ نرمی و فروهشتگی کرد در آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ وَ زَ ] (اِ) بید مجنون. (یادداشت مرحوم دهخدا). یک قسم درختی که هرگز بار ندهد و پده نیز گویند و به تازی غرب خوانند. (ناظم الاطباء). درخت پده را گویند و آن درختی است که هرگز بار ندهد و به عربی غرب خوانند. گویند اگر کسی را زلو [ زالو ] به گلو رفته باشد آب برگ آن را گرفته بر حلق او ریزند برآید. (آنندراج) (برهان). خشساب. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). از خواص اصفهان درخت خشساب است که آن را وزک میگویند. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). ترنگوت. (فرهنگ فارسی معین): خصمت در آب دیده شد گرچه چون وزک سوزد همیشه زآتش رشک تو چون ورک. ابوعلی حاجی. || وزغ و غوک و چلپاسه. || رومال. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «وزک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زک» برای سرودن شعر