معنی ورزه
5 بازدید
[ وَ زَ / زِ ] (اِمص، اِ) حصول. (فرهنگ فارسی معین). حاصل کردن. (برهان) (آنندراج). کار کردن. (فرهنگ فارسی معین). || کشت و زراعت نمودن. (برهان) (آنندراج). || ممارست. || کوشش. (فرهنگ فارسی معین). || نتیجه. (ناظم الاطباء). || صنعت و حرفت. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کسب. شغل. (ناظم الاطباء). - ورزه کردن؛ کسب کردن. || کشت و زراعت. (ناظم الاطباء). || (نف) زراعت کننده. (برهان) (آنندراج). کشاورز. زارع. برزگر: چو ورزه به أبکار بیرون شود یکی نان بگیرد به زیر بغل.ناصرخسرو. - گاو ورزه؛ گاو شخم و شیار: بی تخم و بی ضیاع و یکی ورزه از خویشتن بساخته دهقانی.ناصرخسرو. گوشت بر گاو ورزه نیکوتر زینت مرد دانش است و هنر.سنایی. || یابنده و حاصل کننده. || پردازنده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ورزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر