معنی ورآمدن
6 بازدید
[ وَ مَ دَ ] (مص مرکب) کنده شدن و جدا شدن چسبیده و دوسیده ای چنانکه کاغذ از دیوار و مشمع از تن. (یادداشت مؤلف). || رسیدن خمیر. مخمر شدن. آماده شدن خمیر برای پختن نان. (یادداشت مرحوم دهخدا). || برآمدن. مقابله کردن. (فرهنگ فارسی معین). - ورآمدن پس کسی؛ از عهدهٔ مقابلهٔ او برآمدن. || چاق شدن. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «ورآمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر