معنی واژه واعظ
6 بازدید
[ عِ ] (اِخ) بکربن شاذان بن بکرالمقری، الواعظ مکنی به ابوالقاسم از محدثان است که از جعفر الخلدی و عبدالباقی ابن قانع و ابوبکر الشافعی و جز آنها استماع حدیث کرده و ابوالقاسم الازهری و ابومحمد الخلال و عبدالعزیز الازجی و جز آنها از وی روایت کرده اند. وی عابد و نیکوکار و شب زنده دار و در حدیث مورد اعتماد بود. به سال ۳۲۱ هـ . ق. بدنیا آمد و در ۴۰۵ هـ . ق. درگذشت. (از لباب الانساب).[ عِ ] (ع ص) ناصح. (اقرب الموارد). پند دهنده. (آنندراج). اندرزگو. اندرز دهنده. نصیحتگو. نصیحت کننده. || مذکر. مسأله گو. مجلس گوی : استاد عبدالملک واعظ که از صلحاء ائمه بود و به مصالح خلق متکفل حکایت کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ چاپی ص ۳۲۹). اگر واعظ بود گوید که چون کاه تو بفکن تا منش بردارم از راه.نظامی. مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ ار مرده بود گوینده شد.مولوی. واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند. حافظ.