معنی هنرپیشه

معنی هنرپیشه

5 بازدید
[ هُ نَ شَ / شِ ] (ص مرکب) هنرمند: هنرپیشه آن است کز فعل نیک سر خویش را تاج، خود برنهد.ناصرخسرو. هنرپیشه فرزند استاد او که همدرس او بود و همزاد او.نظامی. بدان خوبروی هنرپیشه داد هنرپیشه را دل به اندیشه داد.نظامی. هنرپیشه را پیش خواند اوستاد که چون است از ما نیاری تو یاد؟نظامی. شبی سر فروشد به اندیشه ام به دل برگذشت آن هنرپیشه ام.سعدی. || آنکه کاری بزرگ کند. دلیر. مبارز: مرد هنرپیشه خود نگردد ساکن کز پی کاری شده ست گردون گردان. ابوحنیفهٔ اسکافی. ای خردمند هنرپیشه و بیدار و بصیر کیست از خلق به نزدیک تو هشیار و خطیر؟ ناصرخسرو. او که در این پایه هنرپیشه نیست از سپر و تیغ وی اندیشه نیست.نظامی. || دانشمند. دارای دانش بسیار: که بود از ندیمان خسروخرام هنرپیشه ای ارشمیدس به نام.نظامی. || در تداول امروز، کسی که در سینما، تآتر، آواز و هنرهای نمایشی دیگر کار کند و آن هنر را حرفهٔ خویش سازد.

کلمات هم‌قافیه با «هنرپیشه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید