معنی هرج
6 بازدید
[ هَ ] (ع مص) در آشوب و فتنه و کشتن و اختلاط و آمیزش افتادن مردم. || گشاده گذاشتن در را. || بسیاری و فزونی نمودن در سخن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بسیار گفتن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر اللغة زوزنی). || سخن شوریده و مشتبه گفتن. (منتهی الارب). تخلیط در سخن. (از اقرب الموارد). || گاییدن جاریه را. (منتهی الارب). || در مجامعت افراط کردن. (مصادر اللغة زوزنی). || به رفتار آمدن اسب و سرعت کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) افزونی در هر چیزی. (منتهی الارب). || آشوب و فتنه. (منتهی الارب) (غیاث از صراح اللغة). فتنه و اختلاط: هذا زمن الهرج. (از اقرب الموارد). || قتال و کشتار: بین یدی الساعة هرج. (از اقرب الموارد). - هرج و مرج. رجوع به هرج و مرج شود.[ هَ رَ ] (ع مص) سرگشته و سراسیمه گردیدن شتر از سختی گرما و از افزونی مالش قطران. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ هِ ] (ع ص) گول. (منتهی الارب). احمق. (اقرب الموارد). || سست از هر چیزی. (منتهی الارب). ضعیف از هر چیزی. (اقرب الموارد).[ هَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گله دار بخش کنگان شهرستان بوشهر، واقع در ۶۸ هزارگزی خاور کنگان و ۷ هزارگزی شمال راه فرعی لار به گله دار. جلگه ای است گرمسیر و دارای ۳۱۵ تن سکنه. از آب چاه مشروب میشود. محصول عمده اش غله و تنباکو است. شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶). قریه ای است به اندک مسافت در مشرق اسیر. (از فارسنامهٔ ناصری).
کلمات همقافیه با «هرج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر