معنی هجوء
7 بازدید
[ هُ ] (ع مص) خوردن. (منتهی الارب). خوردن طعام را. (اقرب الموارد). || پر کردن. (منتهی الارب). پر کردن شکم را. (اقرب الموارد). || فرونشاندن طعام گرسنگی را. (منتهی الارب). || به چرا بازداشتن شتران را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «هجوء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وء» برای سرودن شعر