معنی هجو
7 بازدید
[ هَ جْ وْ ] (ع مص) نکوهیدن. (منتهی الارب). شمردن معایب کسی. (اقرب الموارد). عیب کردن. (اقرب الموارد). || دشنام دادن کسی را به شعر. (منتهی الارب). هجا. بد گفتن. (یادداشت به خط مؤلف). شتم. (اقرب الموارد): شاهنامه به نام او رها کن و هجو او به من ده تا بشویم. (چهارمقاله). در همه دیوان من دو هجو نبینی در همه گلزار خلد خار نیابی.خاقانی. - هجو کردن؛ بدگویی کردن. هجا گفتن. (یادداشت به خط مؤلف). - هجو گفتن؛ هجو کردن : هر که ترا هجو گفت و هجو ترا خواند روز شهادت زبان او نشود گنگ.منجیک. مادحت گر هجو گوید برملا روزها سوزد دلت زآن سوزها.مولوی. رجوع به هجا شود. || شمردن حروف با اسماء آنها. (اقرب الموارد). تهجی. هجی کردن. || بد شمردن زن صحبت شوی خود را. (اقرب الموارد). || (اِ) در تداول عوام فارسی زبانان به معنی سخن بی هده و پوچ نیز به کار رود.
کلمات همقافیه با «هجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر