معنی هبنقع
5 بازدید
[ هَ بَ قَ ] (ع ص) متکبر احمق که حکایات زنان را دوست دارد. (ناظم الاطباء). بزرگ منش گول و دوست دارندهٔ محادثت زنان را. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || احمقی که حماقتش در کارها و در نشستن معروف باشد. مذکر و مؤنث در آن یکسان است. (معجم متن اللغة). || آنکه عصا در دست گرفته گدائی کند و از مردم سؤال نماید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). || آنکه بر دو پاشنه یا بر انگشتانش نشیند و از مردم گدائی کند. (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). || آنکه چون در جایی نشیند برنخیزد و این نشستن را «جلسةالهبنقع» گویند. (ناظم الاطباء). آنکه چون نشیند برنخیزد و از جای نرود. (منتهی الارب). آنکه چون در جائی نشیند دور شدنش از آن مکان بطول انجامد. (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). || آن کس که بر کاری یا گفتاری یا کرداری مستقیم نباشد و اعتماد بر او نشاید. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || مرد کوتاه قد استوارخلقت. || مصاحب و معاشر زنان. || شتر لب فروهشته. (معجم متن اللغة).
کلمات همقافیه با «هبنقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر