معنی هبا
12 بازدید
[ هَ ] (از ع اِ) صورت فارسی هباء. گرد و غبار که از روزن در آفتاب پدید آید. نغام. (ناظم الاطباء). (آنندراج). غبار. (اقرب الموارد): مجره چون ضیا که اندر اوفتد به روزن و نجوم او هبای او.منوچهری. از حجت میگوی سخنهای به حجت زیرا که ضیائی تو و اینها چو هبااند. ناصرخسرو. می کش مکش آسیب زمین و ستم چرخ بی چرخ و زمین رقص کن انگار هبایی. خاقانی. اسب بچار صولجان گوی زمین کند هبا طاق فلک بیا گند هم به هبای معرکه. خاقانی. || (ص) حقیر. ذلیل. خوار. ناچیز. (ناظم الاطباء): همه بیشی او بجمله کمیست همه وعدهٔ او سراسر هباست.ناصرخسرو. بهینه چیز که آن کیمیای دولت تست ز همنشینی صهبا هبا شده ست هبا. خاقانی. || تباه و ضایع. (ارمغان آصفی): بی سکهٔ قبول تو نقد امل دغل بی خاتم رضای تو سعی عمل هبا.سعدی. - رنج هبا؛ کسی که رنج و زحمتش بر باد رفته باشد. آن کس که سعی بیهوده و بی نتیجه برد: پس بگوئید ز من با پدر و مادر من که چه دلسوخته و رنج هبایید همه.خاقانی.
کلمات همقافیه با «هبا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «با» برای سرودن شعر