معنی نگهبان کردن
5 بازدید
[ نِ گَ کَ دَ ] (مص مرکب) مأمور کردن. به پاسداری و مراقبت گماشتن. رجوع به نگهبان شود: کردم روان و تن را بر جان او نگهبان همواره گردش اندر گردان بوند گاوان. دقیقی. نگهبان بر او کرد پس چند مرد گو پهلوان زاده با داغ و درد.دقیقی. نگهبان تن جان پاک است لیکن دلت را خِرَد کرد بر جان نگهبان. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «نگهبان کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر