معنی نمونه

معنی نمونه

5 بازدید
[ نُ / نِ مو نَ / نِ ] (اِ) نمودار. (اوبهی) (از غیاث اللغات). انموذج معرب آن است. (انجمن آرا). نمویه. جزء کوچک و مقدار اندک از هر چیزی که بدان می نمایانند همهٔ آن چیز را و هر چیزی که به وسیلهٔ آن چیز دیگری را بنمایانند و آشکار سازند. (ناظم الاطباء). قلیلی از چیزی برای دانستن چگونگی آن چیز از خوبی و بدی. (یادداشت مؤلف). جزئی که صفات و مشخصات کل را روشن سازد، یا فردی که معرف کلی باشد. مستوره : امیر سید عالم علی که علم و حیاش نمونه ای است به عالم علی و عثمان را. ادیب صابر. صنع را برترین نمونه توئی خط بی چون و بی چگونه توئی.اوحدی. زین پیچ و خم ار مرد رهی روی بتاب کاین مشت تو را نمونهٔ خروار است.آصف. ای خسروی که بزمت شد خلد را نمونه. شمس فخری. || شبه. مانند. (برهان قاطع) (فرهنگ خطی) (ناظم الاطباء). شبیه. مثل. (انجمن آرا). || نشان. علامت. (ناظم الاطباء). || پدیده. بذیذج. (یادداشت مؤلف). || به معنی نموده نیز قریب است که نشان داده بوده باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). نموده. (فرهنگ فارسی معین). || (ص) آنچه به عنوان سرمشق و مثل کامل باشد: دبستان نمونه، شاگرد نمونه، مزرعهٔ نمونه. (از فرهنگ فارسی معین). || (اِ) شکل. هیأت. || طرح. طرز. (ناظم الاطباء). || مصداق. (یادداشت مؤلف). || چاشنی. (یادداشت مؤلف). و رجوع به نمونه کردن شود. || عرض سپاه. (ناظم الاطباء). || خاصهٔ طبیعی بود(؟). (یادداشت مؤلف از نسخه ای از لغت فرس اسدی). فطری. جبلّی. طبیعی. خاصهٔ طبیعی. (یادداشت مؤلف). || (ص) زشت. (اوبهی) (برهان قاطع) (لغت فرس اسدی) (صحاح الفرس) (انجمن آرا) (آنندراج) (فرهنگ خطی) (شمس فخری). نازیبا. (جهانگیری): ای کار تو ز کار زمانه نمونه تر او باشگونه و تو از او باشگونه تر.شهید. بر آن بنهاد دل کز هیچ گونه نپیوندد به کردار نمونه.فخرالدین اسعد. شود آگه از این کار نمونه وز این بفسرده مهر باژگونه.فخرالدین اسعد. چرا خوانیم گیتی را نمونه چو ما داریم طبع واشگونه.فخرالدین اسعد. چو یوسف شنید این نمونه خبر که از گریه شد کور چشم پدر... شمسی (یوسف و زلیخا). بدو گفت کای مهتر نیک خواه مرا اوفتاد این نمونه گناه. شمسی (یوسف و زلیخا). احمدک را که رخ نمونه بود آبله بردمد چگونه بود؟سنائی. ترسم این چرکن نمونه خصال آرد آلودگی به آب زلال.نظامی. || بازگونه. (برهان قاطع). باشگونه. (فرهنگ خطی) (صحاح الفرس). بازگردانیده. (صحاح الفرس). رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود. || نابه کار. (لغت فرس اسدی). ناقص. به کارنیامده. (برهان قاطع) (جهانگیری). ازکارافتاده. (عباس اقبال، حاشیهٔ معین بر برهان قاطع). رجوع به نمونه شدن شود. || (اِ) در تداول چاپ و مطبعه ها، نمونه عبارت است از فرم های چاپی که چاپخانه نزد مصحح ارسال می دارد و مصحح پس از تصحیح آن را پس می فرستد و پس از اطمینان از صحت، اجازهٔ چاپ می دهد.(فرهنگ فارسی معین). صفحاتی از حروف چیده شده که برای غلطگیری و تصحیح نزد «مصحح» یا نویسندهٔ مطلب می فرستند تا حروفی را که نادرست و نابه جا چیده اند روی آن مشخص نماید و برای تعویض حروف به چاپخانه برگشت دهد.

کلمات هم‌قافیه با «نمونه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید