معنی نمود
6 بازدید
[ نُ / نِ ] (مص مرخم، اِمص، اِ) نمایش. (ناظم الاطباء). ظهور. (یادداشت مؤلف). تجلی. جلوه. اسم مصدر است از نمودن : اگرچه هیچ چیزی را نهی قایم به ذات خود پس آمد نفس وحدت را نمود مثل در الاّ. ناصرخسرو. از خشم و عنف او دو نشانه است روز و شب وز مهر و کین او دو نمود است نور و نار. مسعودسعد. نمودش گر نمود آسمان است تفکرها تضرع های جان است.نظامی. - جهان نمود؛ عالم شهادت. عالم خلق و ناسوت. مقابل جهان بود. (یادداشت مؤلف). - نمود بی بود؛ جلوه ای بدون واقعیت، مانند سراب. || نشان. علامت. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به معنی قبلی شود. || جلوه. جلا. رونق. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به نمود داشتن و نمود کردن شود. || (ص) پدیدار. آشکار. هویدا. ظاهر. تابان. روشن. پیدا. مشهور. معروف. || (اِ) دلیل. رهنما. رهبر. || برهان. حجت. بینه. || چهره. سیما. (ناظم الاطباء). - نمودی نمودن؛ خودی نشان دادن. اظهار وجود کردن : امیر بغداد در غیاب با خلیفه عتاب کرد و نمودی نمود. (تاریخ بیهقی ص ۴۳۸).
کلمات همقافیه با «نمود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر