معنی نقار
6 بازدید
[ نِ ] (ع اِ) کینه. عناد. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). گفت و شنود و اختلاف و نزاع و دشمنی و کدورت. (ناظم الاطباء). ستیز. کدورت. آزردگی. نزاع. جدال. کشمکش : خود نقیریست کل عالم و تو در نقار از پی نقیر مباش.سنائی. به مردانی که در نقار و جدال اختران قاطع اند. (جهانگشای جوینی). و خبر داد که ایشان اضعاف لشکر مغول اند همه مردان نقار و کارزار. (جهانگشای جوینی). بر خاطر عاطرت غباری نرسد از گفتهٔ من ترا نقاری نرسد.(آنندراج). || جِ نقرة. رجوع به نُقرَة شود. || (مص) با کسی واکاویدن در خصومت. (زوزنی). [ به ] همدیگر بازگردانیدن سخن را. (منتهی الارب) (آنندراج). مناقرة. (منتهی الارب) (زوزنی). رجوع به مناقره شود.[ نَ قْ قا ] (ع ص) کنده گر. (مهذب الاسماء). که بر سنگ یا چوب کنده گری کند و آنکه روی رکاب یا لجام اسب نقاشی کند. که حرفه اش نقارة است. (از اقرب الموارد). || آسیازن. (یادداشت مؤلف). الذی ینقر الرحا؛ که سنگ آسیاب تراشد. (متن اللغة). || کسی که گل و برگ و صورتهای دیگر در استخوان و دندان فیل و شیر ماهی سازد، و بعضی قید کنده کاری در مس و غیره نیز کرده اند، اما به معنی اول ظاهراً همان است که در هندوستان آن را خاتم بند گویند. (آنندراج): چه گویم ز نقار نیکولقا که خورد استخوان مرا چون هما. وحید (آنندراج). || منقارزننده و سوراخ کننده با منقار. (ناظم الاطباء). || آنکه بسیار کنجکاو است. || آنکه دف یا دهل نوازد. (فرهنگ فارسی معین).[ نَ قْ قا ] (اِخ) حسن بن داودبن حسن بن عون بن منذربن صبیح قرشی اموی کوفی، مکنی به ابوعلی، معروف به نقار از نحویون و قاریان قرن چهارم هجری قمری است، و کتابی در اصول نحو و کتابی در مخارج حروف تصنیف کرده و به سال ۳۵۲ هـ . ق. درگذشته است. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۲۲۶). رجوع به روضات الجنات ص ۲۱۷ شود.
کلمات همقافیه با «نقار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر