معنی نفس گرفتن
4 بازدید
[ نَ فَ گِ رِ تَ ] (مص مرکب) خبه شدن دم انسان. (از آنندراج) (از سفرنامهٔ شاه ایران). نفس گسستن. نفس بریدن. نفس فرورفتن. خاموش شدن : نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی. سعدی. می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی او از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت. حافظ. - نفس کسی را گرفتن؛ جانش را به لب رساندن. او را سخت رنجور و مانده کردن و از توان و رمق انداختن. || مانده شدن و گرفتن صدای کسی بر اثر داد و فریاد کردن. || رنج ماندگی به توقف کوتاه در رفتنی بیش از عادت، کم کردن. (یادداشت مؤلف). لختی ماندن و نفس تازه کردن.
کلمات همقافیه با «نفس گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر