معنی نفس کشیدن
6 بازدید
[ نَ فَ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) تنفس کردن. (ناظم الاطباء). دم زدن. (یادداشت مؤلف): اگر چه خانهٔ آئینه ست روی زمین نفس کشیدن ما هیچکس نمی بیند. صائب (آنندراج). - امثال: نمرده نفس کشیدن از یادش رفته است. || اعتراض کردن. لب به شکوه و شکایت و انتقاد گشودن. جیک زدن. لب از لب برداشتن. لب گشودن: کسی جرأت نفس کشیدن ندارد؛ کسی را یارای اعتراض و شکایت نیست.
کلمات همقافیه با «نفس کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر