معنی نفسکش
8 بازدید
[ نَ فَ کَ / کِ ] (نف مرکب) متنفس. (یادداشت مؤلف). جاندار. که نفس می کشد. که تنفس می کند. زنده. ذوحیات. نفس زن. || در تداول، عربده جو. که عرض اندام کند. که جرأت عرض اندام کردن داشته باشد. که به نزاع و مبارزه قدم پیش نهد. || (اِ مرکب) منفذ و محل عبور و مرور نسیم و هوا. (ناظم الاطباء). سوراخ. روزنه. باجه. هواکش. (یادداشت مؤلف).[ نَ فَ کُ ] (ن مف مرکب) چراغ و مانند آن که به زور نفس کشته شود. (آنندراج). چراغی که با پف کردن و دمیدن خاموش و کشته شده است. منطفی. خاموش.
کلمات همقافیه با «نفسکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر