معنی نظارهگاه
5 بازدید
[ نَ رَ / رِ ] (اِ مرکب) منظر. تماشاگه. که بر آن نظر افکنند. که بر آن به تماشا نظر افکنند. چشم انداز. منظره : مرا ز عشق تو آن بس بود بتا که بود نظاره گاه دو چشمم جمال تو گه گاه. سوزنی. نظاره گاهی هرچه خوشتر. (کلیله و دمنه). اول شب نظاره گاهم نور و آخر شب هم آشیانم حور.نظامی. آراسته لعبتی چو ماهی چون سروسهی نظاره گاهی.نظامی. گلها به نظاره گاه بستان چون پردهٔ دیده های مستان. فیضی (از آنندراج). || دیدگاه. منظر. که از آنجا نظر افکنند و تماشا کنند: سالار قبیله با سپاهی برشد به سر نظاره گاهی.نظامی.[ نَ ظْ ظا رَ / رِ ] (اِ مرکب) منظر. که بر آن نظر کنند. که آن را تماشا کنند. چشم انداز: جای نظاره گاه چشم ترا زلف گلبوی و روی گلگون باد.مسعودسعد. || جائی که از آن نظر کنند. دیدگاه : ای رخ و زلفت چنانک ماه به مشکین کمند ساخته نظاره گاه بر سر سرو بلند.سوزنی.
کلمات همقافیه با «نظارهگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر