معنی نظارهگر
4 بازدید
[ نَ ظْ ظا رَ / رِ گَ ] (ص مرکب) تماشاچی. تماشاگر: نظاره گر روح ندیده ست به دیده چون چهرهٔ زیباش به صحرای صور بر. سنائی. || دیده بان. که از دیدگاهی یا فراز برجی اطراف را بنگرد و مراقبت کند: ز دیوارهایش برآورده سر ستاره چو دستار نظاره گر. هاتفی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «نظارهگر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گر» برای سرودن شعر