معنی نصرت

معنی واژه نصرت

33 بازدید
[ نُ رَ ] (ع اِمص، اِ) یاری کردن. یاری دادن. (غیاث اللغات) (از بهار عجم). دستگیری. حمایت. کمک. یاری. اعانت. (ناظم الاطباء). یاری. یاریگری. نصر. (یادداشت مؤلف). معاونت. نصرة. رجوع به نصرة شود: نصرت از ایزد عز ذکره باشد. (تاریخ بیهقی ص ۴۳۵). نصرت به دین کن ای بخرد مرخدای را گر بایدت که بهره بیابی ز نصرتش. ناصرخسرو. مملکت را به نصرت منصور روزگاری پدید شد مشهور.مسعودسعد. و ذات بی همال خویش را بر نصرت دین اسلام و مراعات مصالح خلق وقف کرد. (کلیله و دمنه). و اطراف و حواشی آن به نصرت دین و رعایت مناظم خلق مؤکد گشت. (کلیله و دمنه). از سرصدق و یقین و برای نصرت دین حمله کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۸). خواست به نصرت و معاونت و استخلاص مملکت او قیام نماید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۱۵). او را به نصرت خویش و قضاء حقوق نعمت و قیام به محاماة دولت دعوت می کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۸۸). در نصرت دین جان بر کف دست نهاده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۱). عیسی روح تو با تو حاضر است نصرت از وی خواه که خوش ناصر است. مولوی. || فتح. ظفر. (ناظم الاطباء). فیروزی. پیروزی. موفقیت : بخت و دولت چو پیشکار تواند نصرت و فتح پشتیار تو باد.رودکی. بسته نشود آنچه به نصرت تو گشادی پاینده همی باد هر آنچ آن تو بدادی. منوچهری. بیش از این نصرت نشاید بود کو را داده اند چون ز نصرت بگذری ز آن سو همه خذلان بود. عنصری. چون در ضمان سلامت و نصرت به بلخ رسیدیم. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۸). همگان گفتند ان شاءاللََّه تعالی خیر و نصرت باشد. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۰). قوت پیغمبران معجزات آمد... و قوت پادشاهان... درازی دست و ظفر و نصرت. (تاریخ بیهقی). مرکب او را چو روی سوی عدو کرد نصرت و فتح از خدای عرش نثار است. ناصرخسرو. بررس به کارها به شکیبائی زیرا که نصرت است شکیبا را.ناصرخسرو. کنون همی دمد ای شاه صبح نصرت و فتح هنوز اول صبح است خسروا مشتاب. مسعودسعد. نصرت و فتح او به هندستان سخت بسیار و بس فراوان باد.مسعودسعد. رایت نصرت تو روی نهاد سوی دربند آن بلاد و دیار.مسعودسعد. تا به هر طرف که نشاط حرکت فرماید ظفر و نصرت رایت او را تلقی و استقبال واجب بیند. (کلیله و دمنه). از حجاب غیب چون ماه از غمام نصرت شاه اخستان آمد برون.خاقانی. ان شاءاللََّه که فتح و نصرت با رایت تو کنند پیوند.خاقانی. گر ز نصرت نه حامله است چرا نقطه نقطه است پیکر تیغش.خاقانی. وعدهٔ حق در نصرت کلمهٔ اسلام دررسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۳). در کنف نصرت و دولت روی با دارالملک غزنه نهاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۲). اولیاءِ حضرت سلطان از حرص فرصت و نشاط نصرت بجوشیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۸).
[ نُ رَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کربال بخش زرقان شهرستان شیراز با ۸۷ تن سکنه. رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷ شود.
[ نُ رَ ] (اِخ) سلطان حسین طالشی گیلانی مشهور به سلطان بیگ بن پناه بیگ، از خدمتگزاران امرای عهد قاجار و از شاعران قرن سیزدهم است، مدتی در شیراز بوده سپس به تهران آمده و سرانجام به گیلان بازگشته و به روایت هدایت «از فحول شعرای این عهد بوده، قصیده و غزل را بس نکو می فرموده... در این یک دو سال [ هنگام تألیف مجمع الفصحا، در حدود ۱۲۸۵ ] به رحمت ایزدی پیوسته». او راست: کس به موئی نخرد رایحهٔ ریحان را گر تو بر باد دهی کاکل مشک افشان را آخر ای غم ز دلم چند بدر می نروی اینقدر تنگ مکن جلوه گه جانان را. * راستی خواهی ز هر ملت مرا با چنین بت بت پرستی خوشتر است. * اثر از هستی کس عشق تو نگذاشت به دهر پرده از چهره برانداز که دیاری نیست. * ز هر کاری کنونم ترک جان به که آمد تیغ در کف ترک مستم. * هر نظری که بینمش روی نهان کند ز من پستی بخت بین که از شیفته می رمد پری. * به هیچ وقت مرا خود دلی نبوده به دست ز دست فتنهٔ روی سپید و موی سیاه. (از مجمع الفصحا چ مصفا ج ۶ ص ۱۰۸۲). و نیز رجوع به فرهنگ سخنوران شود.
[ نُ رَ ] (اِخ) عباسقلی خان دکنی هندی از پارسی گویان دکن است در عهد فتحعلی شاه قاجار سفری به ایران کرده، خط خوشی داشته. او راست: ز بیم آن که دوران شایدش از من جدا سازد به رویش هر نگاه من نگاه آخرین باشد. * عقده در کار من از آبلهٔ پا افتاد سخت وامانده ام ای خار بیابان مددی. (از مجمع الفصحا چ مصفا ج ۶ ص ۱۰۸۹).
[ نُ رَ ] (اِخ) نصراللََّه (میرزا...) اردبیلی متخلص به نصرت از عرفا و شعرای قرن سیزدهم است و به روایت هدایت در زمان ولیعهدی محمدشاه معلم وی بود و چون محمدشاه به سلطنت رسید مقام صدارت را به وی تکلیف کرد و او نپذیرفت، میرزا نصراللََّه در دوران سلطنت محمدشاه به عزت و قدرت زیست و چون محمدشاه درگذشت به فرمان امیرکبیر روانهٔ عراق عرب شد و در همانجا به سال ۱۲۷۱ هـ . ق. درگذشت. او راست: هر گم شده را نام و نشانی است به عالم از گمشدهٔ ما نه نشان است و نه نام است دل دوش ز من درگذر کوی تو گم شد جائی که نه آنجا گذر خاص و نه عام است. * ای صورت روحانی در آینهٔ جانم هم آینه هم جانی بر روی تو حیرانم. (از مجمع الفصحا چ مصفا ج ۶ ص ۱۰۳۷).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید