معنی نشست داشتن

معنی نشست داشتن

4 بازدید
[ نِ شَ تَ ] (مص مرکب) نشسته بودن. حضور داشتن : ندانی که پیش که داری نشست بر شاه منشین و منمای دست.فردوسی. || سکونت داشتن. مقیم بودن. اقامت کردن. جای داشتن : ز قیصر بپرسید کایزدپرست به شهر تو بر کوه دارد نشست.فردوسی. دو دیگر به جائی که کیخسرو است بدان شهر من خود ندارم نشست.فردوسی. بپرسید کانجا که دارد نشست چنین گفت فلاح دانش پرست.اسدی. بدو گفت پیرش که سال است شصت که تا من بدین کوه دارم نشست.اسدی. گهی دارد نشست اندر خراسان گهی در اصفهان و ری و گرگان. (یوسف و زلیخا). اگرچه پس پرده دارد نشست همه روز باشد عمارت پرست.نظامی. بیا ساقی آن بکر مستور مست که اندر خرابات دارد نشست.حافظ. || جای داشتن : چو عکسم که در آب دارد نشست به هر جنبشی می خورد صد شکست. (از آنندراج). || همنشینی داشتن. معاشرت داشتن. - نشست داشتن با...؛ با او هم نشین بودن. معاشر بودن : در بار بر نامداران ببست همانا که با دیو دارد نشست.فردوسی. بدو گفت کای مرد یزدان پرست که در کوه با غرم داری نشست.فردوسی. چو با دیو دارد سلیمان نشست کند یاوه انگشتری را ز دست. نظامی (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «نشست داشتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید