معنی نشست آوردن
5 بازدید
[ نِ شَ وَ دَ ] (مص مرکب) اقامت کردن. ساکن شدن. مقیم گشتن : یکی دیر خارا به دست آورم در آن دیر تنها نشست آورم.نظامی. مگر خوابگاهی به دست آورم که جاوید در وی نشست آورم.نظامی. || ماندن. توقف کردن : چون به از این مایه به دست آوری به بود اینجا که نشست آوری.نظامی. || داخل شدن. راه یافتن. جای گرفتن : چو در بزم شاهی نشست آوری به ار یار خندان به دست آوری.نظامی. به قدس آوریدم چو آدم نشست زدم نیز در حلقهٔ کعبه دست.نظامی. || جلوس کردن. برشدن. برآمدن بر تخت : همه ملک ایران به دست آورد به تخت کیان بر نشست آورد.نظامی.
کلمات همقافیه با «نشست آوردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر