معنی نشسته
5 بازدید
[ نِ شَ تَ / تِ ] (ن مف) جالس. (منتهی الارب). قاعد. که جلوس کرده است. مقابل قائم به معنی برخاسته : ور تو بنشسته ای مکن فرهی ز آن که تو فتنهٔ نشسته بهی.سنائی. || بر تخت جلوس کرده. به سلطنت و امارت رسیده : ز آن گذشته جهانیان غمگین ز این نشسته جهانیان دلشاد.رودکی. || بیدار مانده. نخفته : ترا که دیده ز خواب خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی. سعدی. || تسکین یافته. آرام گرفته. تخفیف یافته. از شور و هیجان افتاده : ور تو بنشسته ای مکن فرهی ز آن که تو فتنهٔ نشسته بهی.سنائی. || آن که می ماند و درنگ می کند و توقف می نماید. || گرد و غبار که بر روی چیزی واقع می گردد. || آن که می نشیند. (ناظم الاطباء). || (ق) در حالی که نشسته است. جالساً قاعداً. در حال قعود: از آن کس که بر پای پیشش بر است نشسته به یک سر از او برتر است.فردوسی. - برهم نشسته؛ به روی هم گرد آمده و جمع شده و فراهم آمده و توده شده. (ناظم الاطباء). - فراهم نشسته؛ مجتمع. - فرونشسته؛ پست. فروتن. متواضع. - || در جای پست نشسته و واقع شده. (ناظم الاطباء). - || فروکش کرده. نشست کرده.[ نَ شُ تَ / تِ ] (ن مف مرکب) ناشسته. ناشور. شسته ناشده. مقابل شسته : روی ناشسته چو ماهش نگرید چشم بی سرمه سیاهش نگرید. || تطهیر ناکرده. ناپاک. - امثال: نشسته پاک است.
کلمات همقافیه با «نشسته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر