معنی نشانیدن
4 بازدید
[ نِ دَ ] (مص) نشانستن. (آنندراج) (از برهان قاطع). اجلاس. (از منتهی الارب). نشاندن. بنشاندن. بنشاستن. بنشاختن. به نشستن داشتن. (یادداشت مؤلف). جای دادن. مصدر متعدی نشستن است : نواخت امیرمسعود... از حد گذشته بود و اندازه، از نان دادن و زبر همگان نشانیدن. (تاریخ بیهقی ص ۱۳۷). چون بار بگسست اعیان را به نیم ترک بنشانیدند. (تاریخ بیهقی). || سوار کردن. برنشانیدن. برنشاندن : حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند. (تاریخ بیهقی ص ۸۴). وقتی در بیابانی مانده بودم مرا بر شتری نشانید. (گلستان). || رفع کردن. برطرف کردن. تخفیف دادن. - نشانیدن آتش؛ اطفاء. خاموش کردن آتش را. (یادداشت مؤلف). - نشانیدن چراغ؛ کشتن و خاموش کردن چراغ را. (یادداشت مؤلف). - نشانیدن عطش؛ برطرف کردن تشنگی را. || نشانیدن گرد و غبار؛ صافی کردن هوا از گرد و غبار. (یادداشت مؤلف). - کسی را به جای خود نشانیدن یا کسی را سرجایش نشانیدن؛ او را از تجاوز حدّ ادب و امثال آن با اخطار و عتاب و شتم یا عملی چون ضرب یا جنگ و غلبه منع کردن. (یادداشت مؤلف). او را گوشمال دادن. - نشانیدن ورم؛ کم کردن ورم را. (یادداشت مؤلف). || اغراس. غرس. (منتهی الارب). کاشتن. غرس کردن. || ترصیع کردن. نصب کردن گوهر در چیزی. || نشان کردن. رسم کردن. اثر کردن. (ناظم الاطباء). و نیز رجوع به نشاندن شود.
کلمات همقافیه با «نشانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر