معنی نسبت

معنی نسبت

13 بازدید
[ نِ بَ ] (ع اِمص، اِ) قرابت به رحم و پیوستگی به نکاح، اول نسبت نسبی است و دوم سببی. (فرهنگ نظام). خویشی. (نفایس الفنون). قرابت. خویشاوندی. انتساب. مناسبت. (ناظم الاطباء). نسبة: آن خدیجه همتی کز نسبتش بانوان را قدر زهرا دیده ام.خاقانی. نسبت فرزندی ابیات چست بر پدر طبع بدارد درست.نظامی. آدمی را نسبت به هنر باید نه به پدر. (گلستان). || نژاد. نسب. خاندان. اصل. تبار: که را بخت و شمشیر و دینار باشد و بالا و تن تهم و نسبت کیانی.دقیقی. هم گوهر تن داری و هم گوهر نسبت مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار. منوچهری. اگر نسبتم نیست یا هست حُرّم اگر نعمتم نیست یا هست رادم.عسجدی. ز رحمت مصور ز حکمت مقدر به نسبت مطهر به عصمت مشهر. ناصرخسرو. آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند زیرا که از رسول خدای است نسبتش. ناصرخسرو. جز به سخن بنده نگردد تو را آنکس کو با تو ز یک نسبت است. ناصرخسرو. نسبت از خویشتن کنم چو گهر نه چو خاکسترم کز آتش زاد.مسعودسعد. نسبت دارند تا قیامت ایشان ز بهیمه من ز انسان.خاقانی. خاکستر نسبت عالی دارد که آتش جوهر علوی است. (گلستان). || ربط و تعلیق و پیوستگی چیزی به چیزی. (فرهنگ نظام). علاقه. پیوستگی. اتصال. علاقه و ارتباط به چیزی. انتساب به چیزی. تعلق. (ناظم الاطباء). ارتباط. بستگی. وابستگی. عزوة. عزیة. - به نسبت؛ در مقایسه. در سنجش : زر که بر او سکهٔ مقصود نیست آن زر و زرنیخ به نسبت یکی است.نظامی. با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت با روی تو نیکو نبود مه به اضافت.سعدی. - || در اصل. در نسب : خار و سمن هر دو به نسبت گیاست این خسک دیده و آن توتیاست.نظامی. - || نسبی. اعتباری : پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد این را هم بدان.مولوی. هرکه عاشق دیدیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن.مولوی. - هم نسبتی؛ پیوستگی. تعلق. ارتباط: نبی آفتاب و صحابانش ماه به هم نسبتی یکدگر راست راه.فردوسی. || شباهت. تعلق. پیوستگی : نیستم با چرخ گردان هیچ نسبت جز بدانک همچو خود بینم همی او را مقیم اندر سفر. ناصرخسرو. تو را چه نسبت با دیگران و این مثل است که مرغزی را هرگز چه کار با رازی.ظهیر. مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی چه نسبت است بگوئید قاتل و مقتول. سعدی. چه نسبت خاک را با عالم پاک.؟ - نسبت خود به (سوی) کسی بردن؛ خود را بدان منتسب ساختن : بخردی باید و دانش که شود مرد تمام تو به حیلت چه بری نسبت خود سوی تمیم. ناصرخسرو. - نسبت گرفتن : نسبت بدان سبب بگرفتند این گروه کز جهل می نسب نشناسند از سبب. ناصرخسرو. نسبت از علم گیر خاقانی که بقا شاخ علم را ثمر است.خاقانی. || کنایه از مناسبت سرود با وقت، چه هر سرود و نغمه را با وقتی معین نسبتی است یا آنکه نسبت به معنی پردهٔ سرود باشد چرا که هر پرده صورت می گیرد از نسبت و ترکیب آوازهای پست و بلند. (غیاث اللغات از شرح سیف اللََّه احمدآبادی و خان آرزو). || در اصطلاح علم فتوت از علوم تصوف، نسبت انتهای جوانمردی است با کبیر خویش و اجداد و چون نسبت ولادت با قبایل و عشایر خویش. (از نفایس الفنون). || (اصطلاح بیان) کسی را به کسی واخواندن. (آنندراج از بهار عجم). رجوع به نسبة شود.

کلمات هم‌قافیه با «نسبت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید