معنی نخش
12 بازدید
[ نَ خَ ] (ع مص) کهنه و پوسیده گردیدن اسفل و پائین چیزی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ نَ ] (ع اِ) پاره ای از مال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قسمتی از مال. (از المنجد). || (مص) لاغر شدن. مهزول شدن. (منتهی الارب) (آنندراج). لاغر گردیدن. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برانگیختن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سخت راندن. (منتهی الارب) (آنندراج). سخت راندن ستور را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || جنبانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). حرکت دادن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || رنجانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). اذیت کردن. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سر انگشت یا سر چوب فرا کسی زدن. (از المنجد) (تاج المصادر بیهقی). || خراشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). خراشانیدن چیزی را. (از ناظم الاطباء). || پوست باز کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). پوست باز کردن از چیزی. (از ناظم الاطباء). پوست کندن چوب را. (از المنجد) (از اقرب الموارد). || برگزیده و خلاصهٔ چیزی گرفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ نَ خَ ] (ص) دراز(؟). (یادداشت مؤلف): دعوی کند خدائی و مر هیچ بنده را نتوان که دست گیرد از جوع و از عطش آن پادشاه نیست که دستور او کند بر ناخوشی به مال کسان دست را نخش. سوزنی. دست شاعر نخش بود به صله سوزنی شاعری است دست نخش.سوزنی.
کلمات همقافیه با «نخش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خش» برای سرودن شعر