معنی نام و نشان
11 بازدید
[ مُ نِ ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) هویت. عنوان. اسم و رسم : که دانست نام و نشان فرود کز او شاه را دل بخواهد شخود.فردوسی. بپرسید از ایشان یکی راهبان که با من بگوئید نام و نشان. شمسی (یوسف و زلیخا). نگذرد چندی کاندر همه آفاق جهان نگذارد همی از دشمن شه نام و نشان. فرخی. تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود.حافظ. - به نام و نشان رسیدن؛ صاحب اسم و رسم شدن. به تشخص رسیدن. صاحب عنوان و اعتبار و نام و آوازه گشتن : نام و نشان صدر گرفت این خجسته شاه کز وی هزار صدر به نام و نشان رسید. سوزنی. - بی نام و نشان؛ گمنام. نامعروف. ناشناس. غیرمُعَنْون. که سرشناس و صاحب اسم و رسم و آوازه ای نیست : یا کرده ز نام من بی نام و نشان یاد کلک گهرافشان به کف فخر بشر بر. صباحی. - بی نام و نشان شدن؛ فنا شدن. محو و نیست و نابود گشتن : هر کجا سکه شد به نام و نشانْش بخل بی نام و بی نشان باشد.انوری. - || فراموش گشتن. از نظرها افتادن. || سجل. فرهنگستان این کلمه را به جای سجل اختیار کرده است: نام و نشان هر کس وسیلهٔ شناختن اوست. (از لغات فرهنگستان).
کلمات همقافیه با «نام و نشان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر