معنی ناروان
5 بازدید
(اِ) نارون. درختی است معروف بغایت خوش اندام و پربرگ و سایه دار. (برهان قاطع) (آنندراج). و به ترتیب شاخهایش چتروار شود چنانکه در سایه اش بسیار کس توانند استراحت کنند و بواسطهٔ خوش ترکیبی قد و قامت معشوق را شعرا به آن تشبیه کنند. (انجمن آرا) (آنندراج). نارون. (ناظم الاطباء). رجوع به نارون شود. - ناروان بالا، ناروان قد؛ بلند مانند درخت نارون. (ناظم الاطباء). || آلوبالو. || تاجریزی و عنب الثعلب. (ناظم الاطباء). || انار (؟). ولف در فهرست شاهنامه ناروان را به معنی «انار» آورده است. (از حاشیهٔ برهان قاطع دکتر معین): رخانش چو گلنار و لب ناردان ز سیمین برش رُسته دو ناروان .فردوسی. چون آب ناروان بود اندر قدح اگر آمیخته به مشک بود آب ناروان. جوهری زرگر. || گلنار. (برهان). گلنار فارسی. (آنندراج). گل انار پارسی. (رشیدی). گلنار. (ناظم الاطباء) (شعوری). || نارون. ناربن. درخت انار: و آن نارها بین ده رده بر ناروان گرد آمده.منوچهری.[ رَ ] (ص مرکب) راکد. ایستاده. غیرجاری. ساکن. غیرمتحرک. (ناظم الاطباء): هر اشک ناروان روان گردد و هر رخساره ای خراشیده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). - آب ناروان؛ ماء راکد. || بازار کساد. (ناظم الاطباء). غیر رایج. (ناظم الاطباء). کاسد. (محمودبن عمر). کسید. (از منتهی الارب). بی رونق. نارایج. نارواج. ناروا: کآنجا سر سبز بی زر سرخ چون سیم سیاه ناروان است.انوری. || بی جان. بی روح. جامد. || پست. فرومایه. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ناروان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر